|
مرا اینگونه باور کن... کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته...؟! نمی دانم مرا آیا گناهی هست..؟ که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جداییست مجازاتم..؟؟ + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 1:45 توسط نینا |
دریا دل دور از تو هر شب تا سحر گریان چو شمع محفلم چون سایه دور از روی تو افتاده ام در کوی تو از بسکه با جان و دلم ای جان و دل آمیختی لبریز اشکم جام کو ؟ آن آب آتش فام کو ؟ در کار عشقم یار دل آگاهم از اسرار دل در عشق و مستی داده ام بود و نبود خویشتن چون اشک می لرزد از موج گیسویی رهی + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 1:3 توسط نینا |
|