
صبح بود. ابرها هنوز نيامده بودند. رودخانهاي زيبا بالاي افق موج ميزد. خورشيد گيسوان طلايياش را روي شانههايش ريخته بود. من منتظر پاره آبهايي بودم كه دفترم را تر كنند.
نامت را از يك سيب سرخ پرسيدم، درهاي آسمان گشوده شد. كهكشانها، بهشتها و ملكوت به رنگ تو بودند.
من از زمين فاصله گرفتم. سالها و فرسنگها از اين قفس خاكي دور شدم. با هر نفس دورتر و دورتر. آنقدر بالا رفتم كه درياها را قطرهاي بيش نميديدم و زمين گردويي كوچك و معلق در فضاي هستي بود.
سبك شده بودم. بال نداشتم، اما سرخوش و سبكبار پرواز ميكردم و به همه جا سر ميزدم. به جبرئيل سلام كردم و از ستارهها گذشتم. غرق لذتي باشكوه شدم.
عطرهايي به مشامم ميخورد كه پيش از اين هرگز نبوييده بودم. صداهايي به گوشم ميرسيد كه در زمين هرگز نشنيده بودم. درختها عاطفه داشتند و مرا در آغوش ميگرفتند. همه جا پنجره بود، نور بود، نور، نور، نور و هر لحظه فرصتي تازه براي تماشا.
همه چيز و همه جا ديدني بود. حرف و كلمه و زمان رونقي نداشت. فقط بايد نگاه ميكردي، ميبوييدي و موسيقي ازل را كه آرام آرام جاري بود، ميشنيدي. من در بين اين همه شور و هياهوي اعجابانگيز فقط به دنبال تو ميگشتم، فقط، فقط، فقط. از همه سراغ تو را ميگرفتم.
سرم را بلند كردم. آسمان هنوز ادامه داشت. انگار در پايينترين نقطه آفرينش ايستاده بودم. ناگهان كسي مرا از زمين صدا زد. احساس كردم به سرعت نور به طرف خاك سقوط ميكنم. درياها و كوهها و بيابانها بزرگ و بزرگتر ميشدند و سرانجام من مثل يك ذره سرگردان به زمين افتادم.
به خودم نگاه كردم. طور ديگري شده بودم. به جاي دل، قطعهاي از خورشيد در قفسه سينهام ميتپيد و ميدرخشيد.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 11:8 توسط نینا
|
ســـلام مــن بــه مـحـرم، مـحـرم گــــل زهــرا
بـه لطـمههـای ملائـک بـه مــاتـم گــل زهـرا
سـلام مـن بـه مـحـرم بـه تشنـگی عـجـیـبـش
بـه بـوی سیـب زمـینِ غـم و حـسین غریـبش
سلام من بـه محـرم بـه غصـه و غــم مـهـدی
به چشم کاسه ی خون و به شال ماتم مـهـدی
سـلام من بــه مـحـرم بـه کـربـلا و جـلالــش
به لحظه های پـرازحزن غرق درد و ملامش
سـلام مـن بـه مـحـرم بـه حـال خستـه زیـنـب
بـه بــی نـهــایــت داغ دل شـکــستــه زیـنـب
سلام من به محرم به دست ومشک ابوالفضل
بـه نـا امیـدی سقـا بـه سـوز اشـک ابوالفضل
سـلام مـن بـه مـحـرم بـه قــد و قـامـت اکـبـر
بـه کـام خـشک اذان گـوی زیـر نـیزه و خنجر
سلام من به محرم به دسـت و بـازوی قـاسم
به شوق شهد شهادت حنـای گـیـسـوی قـاسم
سـلام مـن بـه مـحـرم بـه گـاهـوارهی اصـغـر
به اشک خجلت شاه و گـلـوی پـارهی اصـغـر
سـلام مـن بـه مـحـرم به اضـطـراب سـکـیـنـه
بـه آن مـلـیـکـه، کـه رویش ندیده چشم مدینه
سـلام مـن بـه مـحـرم بـه عـاشـقـی زهـیـرش
بـه بـازگـشـتـن حُر و عروج خـتـم به خیرش
سلام من بـه محرم بـه مسـلـم و به حـبـیـبش
به رو سپیدی جوُن و به بوی عطر عجیـبـش
سلام من بـه محرم بـه زنگ مـحـمـل زیـنـب
بــه پـاره، پـاره تــن بــی سـر مـقـابـل زیـنـب
سلام من به محـرم به شـور و حـال عیـانـش
سلام من به حسـیـن و به اشک سینه زنـانش

+
نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387 20:21 توسط نینا
|
وظیفه خود می دانیم که در قبال محاصره غزه توسط دژخیمان صهیونیستی که میرود منجر به یک فاجعه انسانی گردد سکوت نکنیم و به مصداق روشن کردن شمعی بر سر در وبلاگ هایمان بنویسیم غزه سرزمین مقاومت. تا یادمان نرود نستله مساله اصلی نیست و بلکه مساله اصلی محو رژیم صهیونیستی از کره خاکی است امری که دیر یا زود باید اتفاق بیافتد.

+
نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387 20:3 توسط نینا
|

نیمه گمشده ام آخر کیست
این سئوالیست که با خود دارم
نیمه گمشده ام یک سیب است
سیب سرخی که ز باغ ازلی می آید
نیمه گمشده ام یک آهوست
وچه چشمان سیاهی دارد
چقدر تندرواست
مثل این که دل او نیز هوایی دارد
نیمه گمشده ام یک دریاست
چقدر موجو تلاطم دارد
چقدر جذر چقدر مد چقدر آبی روشن دارد
نیمه گمشده ام یک رود است
از کنار دل من می گذرد
و ترش می سازد به هوای دل سودا زده اش
نیمه گمشدهام یک کوه است
پر صلابت پر حجم و عجب شرم و حیایی دارد
نیمه گمشده ام یک بید است
که به مجنون صفتی مشهور است
نیمه گمشده ام یک فصل است
که همه فصل خدا را دارد
نیمه گمشده ام یک ساز است
و صدای نی مجنون دارد
و صدای دل پر درد زمان که برای دل من می خواند
نیمه گمشده ام یک ابر است
سیرت و صورت زیبا دارد
ولی گه گاه دلش می گیرد پس کمی اشک ز خود می بارد
نیمه گمشده ام یک دشت است
پر ز گلهای شقایق شده است
پر ز عطر است پر ز سنبل
پر ز خواب گل مریم شده است
نیمه گمشده ام مهتاب است
که شب تار به هم می پوید
نیمه گمشده ام یک تنهاست
که دلی پر ز شکایت دارد
و کسی را به نفس می خواهد که بر او راز و غم دل گوید
نیمه گمشده ام در یاد است
و درون دل من می ماند
نیمه گمشده ام را ز خدا می خواهم
و برای دل مهتابیمان نور و عشق ابدی می خواهم
نور و عشقی ز صفا می خواهم که میان من و اوجاوید است
+
نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387 8:9 توسط نینا
|

میلاد حضرت عیسی مسیح مبارك
سالروز میلاد كلمه الله، مؤید به روح القدس و بنده و پیامبر الهی، حضرت عیسی مسیح، برهمگان مبارك باد.
او كه پیام آور صلح و مهرورزی بر پایه توحید و عدالت بود از دامن مادری برخاست كه خداوند او را پاك قرار داد و بر زنان عالم برتری داد. مادری و پسری كه خداوند آنان را از آبرومندان بارگاه الهی و در جایگاهی رفیع قرار داده است.

+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387 8:30 توسط نینا
|

فقط خداوند و خود من آن چه را که در قلبم مي گذرد، مي دانيم.
دوست دارم سينه ام را بشکافم، قلبم را از آن بيرون بکشم و در دستانم بگيرم تا همه بتوانند آن را ببينند. زيرا انساني که خود را براي خويشتن آشکار مي کند، آرزويي شگرف تر از آن ندارد که ديگران درکش کنند. همه ی ما اشتياق ديدن نوري را داريم که پشت در است، دوست داريم اين نور به ميان اتاق، به پيش روي همه بيايد.
اولين شاعر جهان بايد بسيار رنج برده باشد، آن گاه که تير و کمانش را کنار گذاشت و کوشيد براي يارانش آن چه را که به هنگام غروب خورشيد احساس کرده، توصيف کند و کاملا محتمل است که اين ياران، آن چه را که گفته است، به سخره گرفته باشند. ليک او باز چنين مي کند، چون هنر راستين مي خواهد هنرمند در آشکاري اش بکوشد. هيچ کس نمي تواند به تنهايي از زيبايي اي که درک مي کند، لذت ببرد.
هميشه فکر مي کردم اگر کسي ما را درک کند، اين ادراک منجر به بردگي ما خواهد شد، بايد به بهاي درک شدنمان، هر چيزي را بپذيريم. با اين وجود، ادراک تو، صلح و آزادي اي ژرف تر از آن چه تا کنون تجربه کرده ام به من بخشيده.
در آن دو ساعت ملاقات ما با هم، تو نقطه اي تاريک را در قلب من کشف کردي، از سينه ام بيرون کشيدي، لمسش کردي و براي هميشه ناپديد شد و زنجيرهايي که مرا به بند مي کشيدند، شکسته شدند.
جبران خليل جبران
+
نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387 16:12 توسط نینا
|