
زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود
زيبــــــاترين سخني که شنيدم سکوت دوست داشتني توبود
زيبــــــــــاترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود
زيــــــــــباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار توبود
زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود
زيبــــــــاترين هديه عمرم محبت توبود
زيـــباترين تنهاييم گريه براي توبود
زيـباترين اعترافم عشق توبود

شبی با خیال تو
شبی با خیال تو هم خونه شد دل
نبودی ندیدی چه ویرونه شد دل
نبودی ندیدی پریشونیامو
فقط باد و بارون شنیدن صدامو
غمت سرد و وحشی به ویرونه می زد
دلم با تو خوش بود و پیمونه می زد
نه مرد قلندر نه آتش پرستم
فقط با خیالت شبا مست مستم
الهی سحر پشت کوها بمیره
خدا این شبا رو از عاشق نگیره
نه یک شب که هر شب دلم بی قراره
می خواد مثل بارون بباره بباره
شب مرد تنها پر از یاد یاره
پر از گریه تلخ بی اختیاره
شب مرد تنها شب بی تو مردن
شب غربت و دل به مستی سپردن
شبای جوونی چه بی اعتباره
همش بی قراری همش انتظاره
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 20:38 توسط نینا
|
دنیا دیوارهای بلند دارد و در های بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت.نمی شود سرک کشید و ان طرفش را دید.اما همیشه نسیمی از ان طرف دیوار کنجکاوی ادم را قلقلک می دهد. همیشه دلم می خواست روی دیوار سوراخی درست کنم. حتی به قدر یک سر سوزن برای رد شدن نور برای عبور عطر و نسیم برای......گاهی ساعت ها پشت این دیوار می نشینم و گوشم را به آن می چسبانم و فکر می کنم اگر همه ی دنیا ساکت باشد می توانم صدای باریدن روشنایی را از ان طرف بشنوم.اما هیچ وقت همه چیز ساکت نیست و همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی کند....دیوارهای دنیا بلند است و من گاهی دلم را پرت می گنم ان طرف دیوار. مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد.....گاهی دلم را پرت می کنم ان طرف دیوار. آن طرف حیاط خانه ی خداست.و ان وقت هی در می زنم و در می زنم.در می زنم و می گویم: ((دلم افتاده توی حیاط شما.می شود دلم را پس بدهید))کسی جوابم را نمی دهد. کسی در را باز نمی کند.اما همیشه دستی دلم را می اندازد این طرف دیوار. همین...و من این بازی را دوست دارم.همین که دلم پرت می شود آن طرف دیوار....همین که.....من این بازی را ادامه می دهم و ان قدر دلم را پرت می کنم آن قدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند تا دیگر دلم را پس ندهند.تا ان در را باز کنند و بگویند: ((بیا خودت دلت را بردار و برو.))آن وقت من می روم و دیگر بر نمی گردم......من این بازی را ادامه می دهم.....
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 20:47 توسط نینا
|